خدا...ای آخرین فریاد

خدا...
ای آخرین فریاد...

خدا...
ای چشمه امیدها
ای پایگاه آرزوهایم...
تو...آیا سینه شوق و امیدم را
به خاک یأس می سایی؟
تو...آیا شاخه بی برگ عمرم را
به روی شعله های مرگ، می سوزی؟
و با این آفتاب خشم بر این سایه می تازی؟
خدا...
بر من مزن رنگ تباهی را
بیا، تنها تو با من باش...!
که من را جز تو،
ای پروردگار آسمانها آشنایی نیست...!
بیا!
در من بسوز ای آتش هستی
که هستی، سخت تاریک است...!
خدا...
ای آخرین فریاد!
بیا!
من خواستار شور شبهایم.
بیا! من تشنه شوق سحرهایم.
سحرهایی...که قلبم سخت می جوشید
و دستم، همچنان مرغان وحشی، بال و پر می زد.
سحرهایی...که شوق تو،
مرا از هستی
از این جوّ جادویی، جدا می کرد.
مرا در عالم گلها رها می کرد.
و من بودم...
تو بودی...
جلوه هایی شاد...
(گزیده ای از اثر عین- صاد)


loading...
حذف ویرایش نظرات
/ 5 نظر / 9 بازدید
shahabad

movafagh bashid

فاتح

شعر قشنگی بود. وبلاگت هم مبارکه.

آدم زمینی

سلام. خونه ی قشنگ وبلاگت مبارک باشه. امیدوارم این خونه، دل خودت و خواننده های وبلاگت رو آسمونی کنه. شروعش که با این شعر عمیق و روح نواز محشر بود. موفقیت توفیق بندگی خداست. موفق باشید.

آدم زمینی

سلام. منتظر مطلب بعدی هستیم. موفقیت توفیق بندگی خداست. موفق باشید.

بسیار زیبا بود