مسافر زمین
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸  

روزی روزگاری، او بود و محبوبی بی نظیر و حیاتی دل انگیز... روزی به خواست محبوب، همچون سایر دوستانش برای انجام مأموریتی، وطن خود را ترک گفت و از طریق راه آبی آسمان به دنیای خاکی سفر کرد. او در میان لبخند و شادی دوستان به زمین گام نهاد.

در روزهای آغازین، از دوری محبوب و وطن دلخواهش گریه ها سر می داد؛ ولی کم کم به آن دنیای خاکی انس گرفت...انس با همسفرانش... با جوّ پر التهاب و پر اضطراب خاک... با اشک ها و لبخندهایش...با طبیعت زمینی اش... و با زیبایی ها و زشتی هایش.

او تمام تلاش خود را بکار می بست که در آن سرزمین از دردها و رنج هایش بکاهد و بر آسایشش بیفزاید. آسایشی که آن را در نان و نام های خاکی یافته بود و آسایشی که هیچگاه بطور کامل کامش را شیرین نساخت. گاهی بخاطر نداشته های خاکی اش می گریست و گاهی از ترس از دست دادن داشته هایش، بی قرار و نگران می گشت.

در طول زمان، مسافران زمین یکی پس از دیگری خاک را ترک گفته و به وطن باز می گشتند ولی وی همچنان سر در لاک زمین داشت و مأموریتش را از یاد برده بود...گویی هیچ گاه وطن و محبوبی در کار نبوده است. روزها می گذشت ...

روزی از روزها که دلتنگی ناشناخته ای او را در برگرفته بود، ناگاه گوشه چشمش به راه آبی بالای سرش افتاد. راه آبی که روح خسته اش را نوازش می داد... کمی آشنا بود...وقتی دانه های خاک را که بر چشمش نشسته بود، از آن برگرفت، آن را آشناتر از تمام آنچه در زمین شناخته بود، می دید!

آری...این همان راهی بود که وطن را به غربت سرای خاکی وصل می کرد...آن پرواز و این قفس...محبوب بی نظیرش...سفر...مأموریت...همسفرانی که یکی پس از دیگری به وطن بازگشته بودند...داشته هایی که بر خاک نهاده بودند و وطن، آنها را در خود نمی پذیرفت... قوانینی که مأموریت آنها را در زمین پوشش می داد و پاداش و عتاب هایی که در انتظار آنان بود...

و این گونه بود که مسافر زمین، خود را بازیافت!

او تصمیم گرفته بود که دیگر در تجارت دنیای خاکی، جز به نیازهایش در وطن فکر نکند و جز به مأموریش نیندیشد؛ و در پی چیزهایی باشد که می توانست با سربلندی به وطن ببرد.

اگر دردی می کشید برای محبوب و وطنش بود و اگر لذتی می برد از موفقیتی بود که در راه مأموریتش کسب کرده بود.

راه آبی آسمان و گورستان دستاوردهای خاکی همسفرانش، برایش نشانه بود؛ نشانه ای که او را از خاک نشین شدن برحذر می داشت...

هرچند گاهی...

خدا کند که چشم از آسمان و دل از وطن بر نگیرد! آمین...

                            سفر بخیر...!

مسافران زمین!


کلمات کلیدی: سفر