سفر تا خدا
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  

 

  9 شب است که صدای زنگ کاروانی آشکارا به گوش می رسد...کاروانی که کوله بار سفر تا خدا را به دوش می برد. کاروانی که از آغاز حرکت، بغضی گلوگیر را در جان آدمی می پروراند،  روز عرفه جان تازه می گیرد و تا کربلای حسینی  ادامه می یابد.

و امّا امشب بغضی از سر شوق و درد... شوق دیداری دوباره با محبوب...امّا نه هرگونه دیداری! دیداری که عطر وجود سیدالشهدا آن را طراوت بخشیده و آبرویمان داده تا سر به پیشگاه پروردگار بر آریم. و این شرم از حقارت نفسی است که با بندگی حسین (علیه السلام) بر پیشانی جان آدمی می نشیند!

  او فردا روز، مدتها بر پای بندگی می ایستد و با سراپای  وجودش او را می خواند. از او می گوید... از او می گوید... و باز هم...! از او می خواهد...

  امّا ... قربانگاه را ترک خواهد گفت! مگراو قربانی به قربانگاه محبوب نمی برد...؟!!!

یا شاید هم این چنین عشق بازی بی نظیر در کلام، قربانی بی نظیری می طلبد تا عشق بازی اش در عمل هم تا اوج سربرآورد؟!!!

  و او خواهد رفت با علی اصغرش...!با علی اکبرش...! با رقیه اش...! با ابالفضلش...! با زینبش...! و با تمام شریان های عشقی که وجودش را رنگین کرده است...!

از فردا تا عاشورای حسینی و تا اربعین زینبی اش، راه و رسم سفر تا خداست...

از میدان عرفه تا میدان کربلا..

از آگاهی و حرف تا  صحنه عمل..

از یزیدی شدن تا حسینی شدن..

از بودن تا ماندگار شدن.. و... و... و...

   و سفر آغاز شد...................................

      از کاروان جا نمانیم...............................!!

         التماس دعا

        «اللهم عجّل لولیک الفرج و اجعلنا من انصاره و اعوانه»


کلمات کلیدی: خدا ،سفر