مرزهای با تو بودن...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸  

 

   براستی حضرت مهدی (ع) چرا نمی آیند؟ یعنی میان این همه عالٍم و شیعه مسلمان از قرن ها پیش تا کنون 313 تن یافت نمی شود؟ این سوالی بود که از بسیاری تاکنون شنیده بودم و خودم هم جویای آن بودم تا به مطلبی از استاد صفایی رسیدم که آن را برای شما هم بازگو می کنم.

********

    در نجف آن وقت که بیش از یک قلعه و آب شور و وادی گرم چیزی نداشت و در آن وقت که جایگاه عابد ها و از دنیا گذشته ها و دست شسته ها بود، کسانی جمع بودند که از خود می پرسیدند: چه شده با این که ما اندازه یاوران امام هستیم و سر بر فرمانیم و به این گوشه گلیم انداخته ایم، امام خروج نمی کنند و ظاهر نمی شوند؟

   این مسأله رفته رفته جا باز کرد و ذهن ها را گرفت و آنها را به جواب خواهی کشاند و این بود که کسانی را از میان خود انتخاب کردند و از آنها هم یک نفر بیرون کشیدند و برای حل داستان روانه کردند.

   این گل سرسبد، همین که از قلعه بیرون آمد و به وادی رسید، از کنار وادی به خواب یا مکاشفه دید که به شهری رسیده، پرسید و بدست آورد که شهر امام است. اشکش و شوقش و التهابش به جایی رسید که خود را نمی شناخت. اجازه اش نمی دادند تا آن که اجازه بگیرند. بیچاره می تپید که مبادا راهش ندهند ولی راهش دادند و اجازه خدمت خواست، بارش دادند و به امام رسید، با شور و گلایه ها و زمزمه ها و شوق ها و از انتظار گفتن ها و از دوست به دوست نالیدن. تفقدی دید و بشارت شنید که ظهور نزدیک است. در خانه ای منتظر ماند تا خبرش بدهند و راه بیفتد.

   در این خانه برایش همسری انتخاب کردند. همسری که دریا را می مانست و آّبشار را و نسیم را و طوفان را. دریا در چشمش، آبشار در گیسوانش، نسیم در حرکاتش و طوفان در عشقش.

   انسی گرفت و هنوز کام نگرفته، صدای شیپورها بلند شد و بر در کوبیدند که خواجه کی به در آید.

   با التهاب، سرخورده بر در ایستاد و شنید که احضارش می کنند. گفت آمدم...هان آمدم...بروید که رسیدم.

   به خانه در آمد که کام بگیرد و هنوز کام نگرفته بود و در آتش می سوخت که بر در کوبیدند که بر در دروازه ایم و آماده، برخیز. با زبان گره خورده گفت: بروید که گفتم می رسم.

   و داخل شد و هنوز جز آتش و سوز چیزی نشنیده بود که دوباره به راهش انداختند و صدایش کردند. او خروشید که مگر امام وقت شناس نیست؟!!! گفتم بروید می آیم!

   این بگفت، خود را در میان وادی در کنار قلعه دید و دیگر هیچ...

********

  راستی کسانی که برای خود به اندازه نیم ساعت خط کشیده اند، نمی توانند ولایت الله را تحمل کنند و این است که از یقین ها و حتی انتظارهای خود هم چشم می پوشند تا چه رسد به فرعون هایی که تمام تاریخ را برای خود خط کشیده اند...

   دوستان عزیز؛ مرزهای ما تا همراهی حجت خدا چقدر است؟! به خاطر چه چیزهایی اکنون و در عصر ظهور حاضریم از حق دست کشیده و فرامین امام را زیر پا بگذاریم: رفاه مادی و پول؟! قدرت؟! جایگاه اجتماعی و حرف مردم؟! جایگاه شغلی؟! مدرک تحصیلی؟! همسر؟! فرزند؟! اقوام و نزدیکان؟! دوستان؟! گروه و حزب؟! یا...؟

********

   آری... مولایم، سرور غریب و مظلومم... مهدی موعود (ع)!

               تو یارانی همچون یاران سید الشهدا (ع) می خواهی...

                                              یارانی دست شسته و بی مرز...

                                                   بدون هیچ مرزی برای با تو بودن...

پ.ن: بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما و اموالی که بدست آورده اید و تجارتی که از کساد شدنش بیم دارید و خانه های مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل  کند و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی کند.  ( کلام خداوند: سوره توبه/ آیه ٢۴)


کلمات کلیدی: یاران حضرت مهدی(ع)