خدا...ای آخرین فریاد
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸  

خدا...
ای آخرین فریاد...

خدا...
ای چشمه امیدها
ای پایگاه آرزوهایم...
تو...آیا سینه شوق و امیدم را
به خاک یأس می سایی؟
تو...آیا شاخه بی برگ عمرم را
به روی شعله های مرگ، می سوزی؟
و با این آفتاب خشم بر این سایه می تازی؟
خدا...
بر من مزن رنگ تباهی را
بیا، تنها تو با من باش...!
که من را جز تو،
ای پروردگار آسمانها آشنایی نیست...!
بیا!
در من بسوز ای آتش هستی
که هستی، سخت تاریک است...!
خدا...
ای آخرین فریاد!
بیا!
من خواستار شور شبهایم.
بیا! من تشنه شوق سحرهایم.
سحرهایی...که قلبم سخت می جوشید
و دستم، همچنان مرغان وحشی، بال و پر می زد.
سحرهایی...که شوق تو،
مرا از هستی
از این جوّ جادویی، جدا می کرد.
مرا در عالم گلها رها می کرد.
و من بودم...
تو بودی...
جلوه هایی شاد...
(گزیده ای از اثر عین- صاد)


حذف ویرایش نظرات

کلمات کلیدی: خدا