سفر کرده من!
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱  

و این روزها که پدر عزیزم به وطن موعودش سفر کرده، خانه دلم بسی دلگیر است....

در کدام گوشه افق، دور از  فاطمه ات، بار سفر انداخته ای پدرم! که افق رنگ خستگی ها و دردهای طاقت فرسایت را گرفته....

امّا:

بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهد برد..................................

من تو را در قلبم دارم نه در دنیا!


کلمات کلیدی: سفر کرده
 
این روزها...
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱  

در اندرون من خسته دل ندانم کیست؟!

.

.

.

.

.

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.................


کلمات کلیدی:
 
کلید زبان
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠  

هر زمان شایعه ای را شنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید:

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: “لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی. “مرد پرسید: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.


اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد جواب داد:”نه، فقط در موردش شنیده ام.

”سقراط گفت:” بسیار خوب، پس واقعا نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.


حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی” آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟
”مرد پاسخ داد: “نه، برعکس…

” سقراط ادامه داد: “پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟”مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.


سقراط ادامه داد:”و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟”مرد پاسخ داد:” نه، واقعا…


”سقراط نتیجه گیری کرد “

اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

 


کلمات کلیدی: زبان
 
تو را سپاس...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩  

 


                      یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت...    

                               دیوانه ­ای به دام جنونم کشید و رفت...

                      پس کوچه ­های قلب مرا جستجو نکرد...       

                              امّا مرا به عمق درونم کشید و رفت...

                      تا از خیال گنگ رهایی، رها شوم...         

                                         بانگی به گوش خواب سکونم  کشید و رفت...

                      دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم...            

                                    از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت...

 

بوسه خواهم زد بر خاک قدوم آن پاک سیرتان و مربیانی که جان و روحم را با عطر روشنگریشان، جانی دوباره بخشیدند. آنهایی که نه راه ماندن بلکه رسم و راه چگونه رفتن و چگونه ماندگار شدن را در گوشم زمزمه کردند و خود، تا همیشه در یادم زنده ­اند.

تو را سپاس معلّم زندگی ام!

 


کلمات کلیدی:
 
سپیده می آید...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸  

 

صدای پای سمند سپیده می آید

یلی که سینه ظلمت دریده می آید

گرفته بیرق تابان عشق را بر دوش

کسی که دوش به دوش سپیده می آید

طلوع برکه خورشید تابناک دل است

ستاره ای که ره آفاق دیده می آید

بهار آمده با کاروان لاله به باغ

به دشت ژاله، گل نو دمیده می آید

به سوی قلّه بی انتهای بیداری

پرنده ای که به خون پرکشیده می آید

در آن کران که بود خون عاشقان جوشان

شهید عشق، سر از تن بریده می آید

به پاسداری آیین آسمانی ما

گزیده ای که خدا برگزیده می آید...


 


کلمات کلیدی:
 
سفر تا خدا
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  

 

  9 شب است که صدای زنگ کاروانی آشکارا به گوش می رسد...کاروانی که کوله بار سفر تا خدا را به دوش می برد. کاروانی که از آغاز حرکت، بغضی گلوگیر را در جان آدمی می پروراند،  روز عرفه جان تازه می گیرد و تا کربلای حسینی  ادامه می یابد.

و امّا امشب بغضی از سر شوق و درد... شوق دیداری دوباره با محبوب...امّا نه هرگونه دیداری! دیداری که عطر وجود سیدالشهدا آن را طراوت بخشیده و آبرویمان داده تا سر به پیشگاه پروردگار بر آریم. و این شرم از حقارت نفسی است که با بندگی حسین (علیه السلام) بر پیشانی جان آدمی می نشیند!

  او فردا روز، مدتها بر پای بندگی می ایستد و با سراپای  وجودش او را می خواند. از او می گوید... از او می گوید... و باز هم...! از او می خواهد...

  امّا ... قربانگاه را ترک خواهد گفت! مگراو قربانی به قربانگاه محبوب نمی برد...؟!!!

یا شاید هم این چنین عشق بازی بی نظیر در کلام، قربانی بی نظیری می طلبد تا عشق بازی اش در عمل هم تا اوج سربرآورد؟!!!

  و او خواهد رفت با علی اصغرش...!با علی اکبرش...! با رقیه اش...! با ابالفضلش...! با زینبش...! و با تمام شریان های عشقی که وجودش را رنگین کرده است...!

از فردا تا عاشورای حسینی و تا اربعین زینبی اش، راه و رسم سفر تا خداست...

از میدان عرفه تا میدان کربلا..

از آگاهی و حرف تا  صحنه عمل..

از یزیدی شدن تا حسینی شدن..

از بودن تا ماندگار شدن.. و... و... و...

   و سفر آغاز شد...................................

      از کاروان جا نمانیم...............................!!

         التماس دعا

        «اللهم عجّل لولیک الفرج و اجعلنا من انصاره و اعوانه»


کلمات کلیدی: خدا ،سفر
 
بنفشه ای در کویر
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸  

 

آیا می دانید: ویروسی وجود دارد که افراد حاضر در میان جماعت را مبتلا می سازد و موجب می گردد تا فرد مبتلا در برابر یک مسأله مهم و اضطراری(برای سعادت فرد و جامعه)، بی تفاوت مانده و هیچ گونه عکس العمل و تلاشی از خود نشان ندهد. این ویروس بسیار آرام و بی صدا عمل کرده به طوری که خود فرد نیز از عملکرد آن آگاه نمی شود.

  وقتی اکثریت افراد در یک جمع بنا به هر دلیلی(منافع شخصی) نسبت به یک مسأله و موقعیت مهم(فردی و اجتماعی) هیچ عکس العملی نشان ندهند، شرایط تولید ویروس فراهم می گردد. امّا تنها زمانی فرد به ویروس جماعت مبتلا می شود که حداقل یکی از دو برداشت زیر را نسبت به این بی تحرکی جمعی داشته باشد:

  1. این بی تحرکی  و عدم فعالیت را ناشی از غیر ضروری و غیر مهم بودن آن موقعیت یا مسأله بداند.
  2.  دیگران را برای اقدام در زمینه آن مسأله یا موقعیت، کافی دانسته و از خود سلب مسئولیت نماید.

 *عوارض ویروس: 

  1. غیر فعال شدن فرد در قبال آن موقعیت و مسأله مهم
  2. دچار شدن فرد به نتایج اسفبار این بی تحرکی جمعی و از دست دادن فرصت های طلایی آن موقعیت مهم و زندگی ساز

خوب فکر کنید! براتون آشنا نیست؟!

شاید... شاید این ویروس ما را نیز تاکنون مبتلا ساخته باشد!!

پس لحظه ای از جماعت به در آییم و از ورای آنچه آنها عمل می کنند به حقایق بنگریم...

***********

   ما آدما به اندازه عمر همه دنیا از نابسامانی ها در رابطه با خودمون، دیگران، جامعه، حوادث و... به درد اومدیم و خیلی وقتا "ای کاش" گفتیم. ای کاشی که می گه ما قشنگ تر از این می تونیم زندگی کنیم... ای کاشی که می گه کاش همه خوبی ها، تو دل همه آدمای دنیا جا می گرفت و هرچی بدی بود از دلشون پاک می شد... ای کاشی که می گه دنیا یه خونه تکونی حسابی می خواد و بالاخره ای کاشی که می گه دنیای بی حضور مهدی (ع) خیلی خوبی کم داره...

   امّا ویروس جماعت باعث می شه تا اون آدم خیلی وقتا فکر کنه که "اگه این چیزایی که می تونیم داشته باشیم خوبند پس چرا بیشتر آدما براش تلاشی نمی کنند؟! شایدم ما زیاد جدّیش گرفتیم و برای خوشبختی ما اونقدرها مهم نیستند!" "اصلا فوقش مهم هم باشند، اینهمه آدمه! بالاخره یه کاری می کنند!"

  "آخه با این توانایی های من که فقط اندازه یه لیوان آبه، این کویر خشکیده دنیا، سیراب نمی شه...! یا با این تلاش های من (برای خوب شدن و خوب کردن دنیا)که هر کدومش به اندازه یه بنفشه تو دل این کویر می کاره، دنیا گلستان نمی شه! خدا کنه امام عصر (عج) بیاد و همه چی رو یه دفعه با کمک آدمای دیگه درست کنند."

  امّا غافل از اینکه بیشتر آدما مثل ما، منتظر بقیه اند و همون یه بنفشه خوبی رو از کویر دنیا دریغ می کنند و همون یه لیوان آب توانایی شون رو به پای اون بنفشه زیبا نمی ریزند.

 و غافل از اینکه، شاید اگه ویروسی نشده بودیم تا حالا خبرای خوبی از دنیا بهمون رسیده بود.

******آری باغبان دنیای ما، حضرت مهدی (ع) خواهد آمد...

ولی حیفه موقع ظهورشون بنفشه ای نکاشته باشیم تا با دست مهربون باغبان اصلی، جون بگیره...******

 

 


کلمات کلیدی: امام مهدی (عج) ،جامعه
 
مرزهای با تو بودن...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸  

 

   براستی حضرت مهدی (ع) چرا نمی آیند؟ یعنی میان این همه عالٍم و شیعه مسلمان از قرن ها پیش تا کنون 313 تن یافت نمی شود؟ این سوالی بود که از بسیاری تاکنون شنیده بودم و خودم هم جویای آن بودم تا به مطلبی از استاد صفایی رسیدم که آن را برای شما هم بازگو می کنم.

********

    در نجف آن وقت که بیش از یک قلعه و آب شور و وادی گرم چیزی نداشت و در آن وقت که جایگاه عابد ها و از دنیا گذشته ها و دست شسته ها بود، کسانی جمع بودند که از خود می پرسیدند: چه شده با این که ما اندازه یاوران امام هستیم و سر بر فرمانیم و به این گوشه گلیم انداخته ایم، امام خروج نمی کنند و ظاهر نمی شوند؟

   این مسأله رفته رفته جا باز کرد و ذهن ها را گرفت و آنها را به جواب خواهی کشاند و این بود که کسانی را از میان خود انتخاب کردند و از آنها هم یک نفر بیرون کشیدند و برای حل داستان روانه کردند.

   این گل سرسبد، همین که از قلعه بیرون آمد و به وادی رسید، از کنار وادی به خواب یا مکاشفه دید که به شهری رسیده، پرسید و بدست آورد که شهر امام است. اشکش و شوقش و التهابش به جایی رسید که خود را نمی شناخت. اجازه اش نمی دادند تا آن که اجازه بگیرند. بیچاره می تپید که مبادا راهش ندهند ولی راهش دادند و اجازه خدمت خواست، بارش دادند و به امام رسید، با شور و گلایه ها و زمزمه ها و شوق ها و از انتظار گفتن ها و از دوست به دوست نالیدن. تفقدی دید و بشارت شنید که ظهور نزدیک است. در خانه ای منتظر ماند تا خبرش بدهند و راه بیفتد.

   در این خانه برایش همسری انتخاب کردند. همسری که دریا را می مانست و آّبشار را و نسیم را و طوفان را. دریا در چشمش، آبشار در گیسوانش، نسیم در حرکاتش و طوفان در عشقش.

   انسی گرفت و هنوز کام نگرفته، صدای شیپورها بلند شد و بر در کوبیدند که خواجه کی به در آید.

   با التهاب، سرخورده بر در ایستاد و شنید که احضارش می کنند. گفت آمدم...هان آمدم...بروید که رسیدم.

   به خانه در آمد که کام بگیرد و هنوز کام نگرفته بود و در آتش می سوخت که بر در کوبیدند که بر در دروازه ایم و آماده، برخیز. با زبان گره خورده گفت: بروید که گفتم می رسم.

   و داخل شد و هنوز جز آتش و سوز چیزی نشنیده بود که دوباره به راهش انداختند و صدایش کردند. او خروشید که مگر امام وقت شناس نیست؟!!! گفتم بروید می آیم!

   این بگفت، خود را در میان وادی در کنار قلعه دید و دیگر هیچ...

********

  راستی کسانی که برای خود به اندازه نیم ساعت خط کشیده اند، نمی توانند ولایت الله را تحمل کنند و این است که از یقین ها و حتی انتظارهای خود هم چشم می پوشند تا چه رسد به فرعون هایی که تمام تاریخ را برای خود خط کشیده اند...

   دوستان عزیز؛ مرزهای ما تا همراهی حجت خدا چقدر است؟! به خاطر چه چیزهایی اکنون و در عصر ظهور حاضریم از حق دست کشیده و فرامین امام را زیر پا بگذاریم: رفاه مادی و پول؟! قدرت؟! جایگاه اجتماعی و حرف مردم؟! جایگاه شغلی؟! مدرک تحصیلی؟! همسر؟! فرزند؟! اقوام و نزدیکان؟! دوستان؟! گروه و حزب؟! یا...؟

********

   آری... مولایم، سرور غریب و مظلومم... مهدی موعود (ع)!

               تو یارانی همچون یاران سید الشهدا (ع) می خواهی...

                                              یارانی دست شسته و بی مرز...

                                                   بدون هیچ مرزی برای با تو بودن...

پ.ن: بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما و اموالی که بدست آورده اید و تجارتی که از کساد شدنش بیم دارید و خانه های مورد علاقه شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل  کند و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی کند.  ( کلام خداوند: سوره توبه/ آیه ٢۴)


کلمات کلیدی: یاران حضرت مهدی(ع)